[Read] ➬ دیوان‎‎ [Dīvān] Author Hafez – Iphoneleaks.co.uk


explained دیوان‎‎ [Dīvān], review دیوان‎‎ [Dīvān], trailer دیوان‎‎ [Dīvān], box office دیوان‎‎ [Dīvān], analysis دیوان‎‎ [Dīvān], دیوان‎‎ [Dīvān] cd14 Best EPub, دیوان‎‎ [Dīvān] Author Hafez This Is Very Good And Becomes The Main Topic To Read, The Readers Are Very Takjup And Always Take Inspiration From The Contents Of The Book دیوان‎‎ [Dīvān], Essay By Hafez. Is Now On Our Website And You Can Download It By Register What Are You Waiting For? Please Read And Make A Refission For You explained دیوان‎‎ [Dīvān], review دیوان‎‎ [Dīvān], trailer دیوان‎‎ [Dīvān], box office دیوان‎‎ [Dīvān], analysis دیوان‎‎ [Dīvān], دیوان‎‎ [Dīvān] cd14 Best EPub, دیوان‎‎ [Dīvān] Author Hafez This Is Very Good And Becomes The Main Topic To Read, The Readers Are Very Takjup And Always Take Inspiration From The Contents Of The Book دیوان‎‎ [Dīvān], Essay By Hafez. Is Now On Our Website And You Can Download It By Register What Are You Waiting For? Please Read And Make A Refission For You

  • Hardcover
  • 1148 pages
  • دیوان‎‎ [Dīvān]
  • Hafez
  • Persian
  • 13 August 2019
  • 9789640010419

About the Author: Hafez

Hāfez (حافظ) (Khwāja Shams-ud-Dīn Muḥammad Ḥāfeẓ-e Shīrāzī) was a Persian poet whose collected works (The Divan) are regarded as a pinnacle of Persian literature and are to be found in the homes of most people in Iran, who learn his poems by heart and still use them as proverbs and sayings.

His life and poems have been the subject of much analysis, commentary and interpretation, influencing post-1



10 thoughts on “دیوان‎‎ [Dīvān]

  1. says:

    The Divan, Hafez
    Khwāja Shams-ud-Dīn Muḥammad Ḥāfeẓ-e Shīrāzī, known by his pen name Hafez (Ḥāfeẓ 'the memorizer; the (safe) keeper'; 1315-1390), was a Persian poet who "lauded the joys of love and wine but also targeted religious hypocrisy." His collected works are regarded as a pinnacle of Persian literature and are often found in the homes of people in the Persian speaking world, who learn his poems by heart and still use them as proverbs and sayings. His life and poems have been the subject of much analysis, commentary and interpretation, influencing post-14th century Persian writing more than any other author.
    تاریخ نخستین خوانش: سال 1971 میلادی و بارها پس از آن
    غزلی از حافظ، و نوشتاری در باره همین غزل از: ا. شربیانی
    ۱ - منم که شهره ی شَهرم به عشق ورزیدن، منم که دیده نیالوده‌ ام، به بد دیدن
    ۲ - به می پَرَستی ازآن نقش خود زدم برآب، که تا خراب کنم، نقش ِ خود پرستیدن
    ۳ - وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم، که در طریقت ِ مـا، کافری­ست رنجیـدن
    ۴ - به پیر می­کده گفتم: که چیست راه نجات؟ به­ خواست جام می و گفت عیب­ پوشیدن
    ۵ - ز خط ِ یار بیاموز مهر با رخ خــوب، که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
    ۶ - مراد ِ دل ز تماشای ِ باغ ِ عالم چیست؟ به دست مردم ِ چشم از رخ ِ تو گل چیدن
    ۷ - عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس، که وعظ ِ بی عملان، واجب است نشنیدن
    ۸ - به رحمت ِ سر ِ زلف ِ تو واثقم ور نه، کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
    ۹- مبوس جز لب ِ ساقی و جام می حافظ، که دسـت ِ زهد فروشان، خـطاست بـوسیدن
    سر بیت غزل، با «منم» آغاز می­شود. رهرو، خود را در دو بیت نخست، به خوانش­گر می­شناساند. از خویش می­گوید. سخن می­آراید. پنهان می­ستاید، رجز می­خواند. در بیت سوم برای خویش و دیگران، پند میدهد. یاد می­آورد در رتبه، پیر و راهبر نیست، نباید چنان سخن گوید. رو به پیر و بزرگ میکده، خود را وامی­نهد. در بیت چهارم پرسشی تدارک می­بیند، تا شاعر پند از زبان پیر بسراید. ابیات پنج، شش، هفت و هشت نیز ادامه پند هستند، اگر چینش به همان شکل باشد، که در غزل نمایان است، ابیات پی­آمد نیز، پندهایی هستند که از زبان پیر میکده، جاری می­شوند. اما می­انگارم، ابیات پنج، شش، هفت و هشت، می­توانند پیش از بیت چهارم نیز بنشینند، آنگاه، همانند بیت سوم، پند از زبان رهرو است، ادامه ی منم گویی­های سرآغاز. در این پندار، اگر بیت هفت و هشت جابجا شوند، با دیدگاهم بهتر هم­آوا می­شود، آنگاه بیت هفت نیز، برهان هستی کشتی خویش، بیش­تر می­نمایاند. پرسشگر و راهرو، سخنان خویش را، انگاری مجلس وعظ و اندرز می­انگارد، در پایان سخن، با خویش می­گوید، از این مجلس وعظ، عنان به میکده خواهیم تافت. خود را راهبر به میکده می­داند، همچنان که در منم­های بالاتر نیز بود، و در سرآغاز غزل. آنگاه که رهرو پس از اندرز و بستن مجلس وعظ، به میکده رسید، می­تواند بپرسد و بسراید: به پیر میکده گفتم، و ... پیر نیز در بیت هشت و بیت نهم، اندرز خویش واگویه کند
    هرچه در نسخه ­های خویش را گشتم، که در پائین مردمک دیدگان شما را خواهند آراست. نیافتم، این آرایشی را که ستودم. اگر آرامش ابیات را همانگونه که در بالاست بیانگاریم، بیت اول، دوم و سوم، منم های پرسشگر است. انگار که پرسشگر در میکده باشد، بیت چهارم، پرسش و پاسخ پیر را نشانه می­رود. ابیات پنج و شش، ادامه ی سخن پیر خواهند بود. بیت هفت، سردرگمم می­کند، معنی عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس، در ادامه ی گفتگو به سخن پیر نمی­ماند. پیر میکده، همیشه مقیم است، عنان تافتن از مجلس وعظ، که همان میکده است، به میکده چرا؟ آیا می­خواهد بگوید: از پند و اندرز برگردیم، به همان بودن و خوش­باشی در میکده. یا اینکه بیانگاریم، پیر میکده نیز در مجلس وعظ پرسشگر، و منم گو نشسته بوده، که سخن چنین می­سراید. می­گوید: پاشو برویم، اما در این گمان هم، ناروا بر پرسشگر خواهد رفت
    همانکه نگاشتم. دلخواهم، چینش ابیات به شکل ۱، ۲، ۳، ۵، ۶، ۸، ۷، ۴، ۹ است، جستم، اما در هیچ نسخه ­ای چنین چینشی نیافتم. در زیر چینش ابیات در نسخه ­های دیوان­های حافظ موجود در کتابخانه ­ام را، بنگرید. جلوی هر نسخه، شیوه ی آرایش ابیات آن نسخه را آورده ­ام. اعداد شماره ی بیت غزل نشسته بر تارک این نگاشته هستند، از راست به چپ. دو نسخه از کتاب­هایم، بیت هشت را در خود ندارند. ناسازی واژه ­ها را زیر هر بیت آنجا، آن پایین، که گشودن رازواره ­های ابیات را کوشیده ­ام، نگاشته ­ام
    نسخهء پنج جلدی شرح غزل­های حافظ، حسینعلی هروی: ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹
    دیوان خواجه شمس ­الدین ­محمدحافظ شیرازی،نشریساولی: ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹
    حافظ به سعی سایه، مقابله با سی نسخهء مشهور: ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹
    در نسخهء انتشارات نگار به خط میرعمادالحسنی : ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۸، ۷، ۹
    دیوان حافظ، تطبیق حسین الهی ­قمشه ­ای، نشر سروش : ۱، ۲، ۳، ۴، ۷، ۶، ۸، ۵، ۹
    نسخه کتابخانهء دانشگاه پنجاب کتابت سال ۸۴۹ ق : ۱، ۲، ۳، ۴، ۶، ۷، ۵، ۹
    دیوان خواجه شمس­ الدین ­محمد حافظ شیرازی، نشر علم : ۱، ۲، ۳، ۴، ۶، ۷، ۵، ۹
    دیوان خواجه ­شیرازحافظ محیط طباطبائی نشردیزکوهی: ۱، ۳، ۴، ۶، ۲، ۵، ۷، ۸، ۹
    دیوان کامل حافظ شیرازی، نشرآتلیه ­ محمدسلحشور: ۱، ۳، ۴، ۶، ۲، ۸، ۷، ۵، ۹
    دیوان حافظ، مقابله ب.خرمشاهی، نشر نیلوفر: ۱، ۳، ۴، ۶، ۲، ۸، ۷، ۵، ۹ نسخه عبدالرحیم خلخالی ۸۲۷ ق
    نسخه کتابخانه بادلیان آکسفورد کتابت سال ۸۴۳ ق: ۱، ۳، ۴، ۶، ۲، ۸، ۷، ۵، ۹
    دیوان حافظ به 20زبان،یونسکو،انتشارات جانزاده: ۱، ۳، ۴، ۶، ۲، ۸، ۷، ۵، ۹
    حافظ علامه ­قزوینی و دکترقاسم غنی،نشر حسین ­خسروی: ۱، ۳، ۴، ۶، ۲، ۸، ۷، ۵، ۹
    حافظ به ­سعی قزوینی ودکترقاسم غنی،نشر­پیک ­فرهنگ: ۱، ۳، ۴، ۶، ۲، ۸، ۷، ۵، ۹
    حافظ ­از نسخه ­تصحیح قزوینی و غنی، نشراقبال : ۱، ۳، ۴، ۶، ۲، ۸، ۷، ۵، ۹
    حافظ شیرازی انگلیسی، ترجمه کلارک ویلبرفورس : ۱، ۳، ۴، ۶، ۲، ۸، ۵، ۷، ۹ نشرکلکته، سال ۱۸۸۱ میلادی
    دیوان لسان ­الغیب، خط کریمی، چاپ بمبئی ۱۳۲۹ هـ.: ۱، ۳، ۲، ۴، ۷، ۶، ۸، ۵، ۹
    غزلیات حافظ،انتشارات پدیده خط سیف­ الله یزدانی : ۱، ۳، ۲، ۴، ۷، ۶، ۸، ۵، ۹

    ۱ - منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن، منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
    منم: آدم بسیارگوست، سخن­ چین را نیز گویند. شهره بودن در شهر: نامور و نامدار بودن به نیکی یا بدی است. عشق: همان شیفتگی است، بسیار دوست داشتن است. عشق ورزیدن: عشق­بازی کردن و عشق­ باختن را گفنه اند. بد دیدن: بیان اندیشهء بد و بدگمانی، در بارهء نهاده یا شخص دیگر، نگاه از روی آزمندی برای فریب و نیرنگ­بازی را نیز گویند. یعنی: در شهر به عاشقی نام­ آورم، نامورم به عشق ورزیدن. اما هرگزی چشم خویش را به بد دیدن نیالوده ام. با این که از دیدن زیبائی­ها سیر نمی­شوم، هرگز به کنش دیگران بدگمان نبوده، نیرنگ­باز نیستم. چشم به دیدن زشتی­ها خوگر نکرده ام. ناموری ام چه خوب باشد چه بد، همیشه پاکدامن و پندار نیک در یادم بوده است. شاید شهرهء شهر بودن به عشق ورزیدن را، بتوان کردار نیک نیز نامید، البته که به یاری از ابیات زیرین

    ۲ - به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب، که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
    در نسخه ­های: استاد محیط، الهی ­قمشه ­ای، پنجاب، نشر یساولی، نشر علم، حافظ به سعی سایه، انتشارات پدیده: به جای زدم بر آب، بر آب زدم، نگاشته آمده. در نسخه نشر علم: به جای نقش، رنگ
    مـِی: همان باده است، شراب ِانگور و نوشابهء مستی ­آور. مـِی پرستی: مـِی­ خوارگی است، خوگر به نوشیدن شراب شدن. نقش: رنگ ­آمیزی را به بیان می­نشیند، بازیگر شخصیت نمایشنامه، و نقاشی کشیدن را نیز گویند. نقش بر آب زدن: روی آب نقاشی کردن است، کنایه از کار بی­هوده، کار ناممکن، سطح آب را نتوان به جای بوم نقاشی گرفت. نقش خود بر آب زدن: کیش ِپنهان ِدل ِخویش را پیش دیگران رسواکردن است، برای رسیدن به دوست، به باورهای دربارهء خویش توجه نکردن است، هرچه دوست خواهد همان. آب زدن: رام کردن و فرونشاندن خشم را گویند. با این پیش­نیاز، نقش خود بر آب زدن را، رام کردن آرزوهای دور و دراز نیز می­توان خواند
    یعنی: با مـِی­ خواره جلوه ­دادن خویش، نقش خود را شستم و کیش شخصیت ­ام را، در اندیشهء دیگران از بین بردم. با این برهان خود را به می پرستی شهره کردم، تا نام نیک خود را، بین مردم از میان ببرم. تا با زهد ریایی، که ملازم خودپرستی است، نتوانم خویش را نزد دیگران پارسا بنمایانم، تا دیگری یا خویشتن را، به پرستیدن کیش خویش وادارم. نقش وجود خویش بر آب افکندم، تا پاک و شسته شود، و نقش خودپرستی ­ام، همچو نقشی باشد بر روی آب. نماند

    ۳ - وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم، که در طریقت ما کافریست رنجیدن
    در نسخه ­های: بادلیان و پنجاب به جای طریقت، شریعت
    وفا کردن: بجای آوردن پیمان است و پای­مردی در عهد، اجرای شرط دوستی، محبت، بسنده ­بودن نیز باشد. ملامت کشیدن: سرزنش دیگران به جان خریدن است، همان تحمل و رواداری. خوش ­باشیم: آسایش ­داشته ­باشیم، آسوده و بی ­خیال ­بودن بخوانید. طریقت: رهروان را به خدای رساند، روش است، آئین و مذهب را نیز گویند، طریقت با شریعت ناساز است، رهرو طریقت همان صوفی است. کافر: ناسپاس است و گاه پوشانندهء حق. رنجیدن: آزرده ­شدن
    یعنی: پیمان به جای آوریم و وفادار بمانیم، خار مغیلان سرزنش­ها را به جان پذیرا، آزرده نیستیم، آسوده ­ایم. رنجش در آئین ما ناسپاسی ­ست. هرچه سرزنش از دوستان بشنویم، ارادت خویش به آن­ها از دست وانمی­نهیم

    ۴ - به پیر می­کده گفتم: که چیست راه نجات؟ به ­خواست جام می، و گفت: عیب­پوشیدن
    در نسخهء محمد سلحشور: که عیب ­پوشیدن. در نسخهء بمبئی، به جای عیب پوشیدن، باده نوشیدن. در نسخه ­های: پنجاب، الهی ­قشمه ­ای، خط میرعماد، نشریساولی، نشرعلم، حافظ به ­سعی سایه، انتشارات پدیده،: به جای عیب، راز.
    پیر: همان راهبر، پیر طریقت را نیز گویند. پیر میکده: بزرگ می­خانه است. راه نجات: راه رهایی و راه رستگاری. عیب ­پوشیدن: پنهان داشتن گناه دیگری، ناروای دیگری را پوشاندن
    یعنی: از پیر میکده پرسیدم: راه رستگاری چیست؟ جام می درخواست کرد، سپس گفت: راز ناروای دیگران را پوشیده نگه ­داشتن. کنش پیر میکده، همان درخواستن جام می، سپس رهنمود: راز ناروا پوشانیدن. آموزش کاربردی است. پیش چشم پرسنده، جام می می­گیرد و می­گوید: به کس مگو. می را پنهان می­خورده ­اند، در آن روزگار. خبرکش­ها پرده از کار برمی­داشتند. پیر می­گوید: بهتر آن است هر کس به کار خویش سر بسپارد. کار دیگران را ناروا نداند، خبرکشی نکند

    ۵ - ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب، که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
    ادامهء رهنمود از سوی پیر میکده به سفارش این چینش ابیات
    خط: همان زلف است، شاید هم خطی که نقاش برای نمایاندن، رخ و رخسار می­کشد از گردی صورت. خط یار: همان دور چهره و رخسار یار، یار آن­کس که پند از پیر می­شنود. مهر: آفتاب است و محبت نیز. رخ: سیمرغ را گویند و اینجا مراد رخسار است و چهره. خوب: اینجا زیبا و زیباروی را می­گوید. گرد ِعارض: گردی ِچهره. خوبان: زیبارویان. گردیدن: دورچیزی ­گردیدن است، خود را تصدق کردن.
    یعنی: مهرورزی را از زلف زیبارویان بیاموز، گردیدن دور چهرهء خوبان خوش است. فناشدن، خود را فداکردن و تصدق ­کردن خود برای نمایاندن یار و معشوق را، از خط چهرهء یار بیاموز

    ۶ - مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟ به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
    در نسخه ­های: خلخالی، نشر علم: به جای تماشای، تمنای. در نسخه ­های: بادلیان، پنجاب، بمبئی، میرعماد، انتشارات پدیده،: به جای دل، ما.
    باغ عالم: این جهان. مردم: مردمک چشم. رخ تو: رخسار زیبای تو، آن­چه آفریده­ای. گل­چیدن: انتخاب زیبا و زیبارویان، هر رویدادی نکوست. یعنی: پیر است که می­پرسد: خواستهء دل از گردش و نگاه به باغ این جهان از چیست؟ سپس، خویش پاسخ پرسش خود را بیان می­دارد: با دست مردمک چشم بینا، از رخ تو گل چیدن. می­گوید: انسان باید سراسر، شیدای زیبائی باشد، ناروا را به انتخاب ننشیند. از نظر عرفا این بیت، حمد و سپاس باری تعالی می­گوید

    ۷ - عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس، که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
    در نسخه­ های: استاد محیط، بادلیان: روان به میکده خواهیم تاخت زین مجلس. در نسخهء میرعماد: به طوف میکده خواهیم رفت زین مجلس
    یعنی: پیر میکده در ادامهء سخن خویش می­گوید: باز از این مجلس پند و اندرز روگردان خواهیم شد، عنان اسپ چموش درون خویش از این پند و اندرز دادن برخواهیم تافت. نشنیدن پند و اندرز بی ­کرداران، واجب است

    ۸ - به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه، کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
    در نسخه ­های: میرعماد، بادلیان: به جای ور نه، ور نی. در نسخهء بادلیان: به جای سو، سر. در نسخه ­های: پنجاب، دیوان حافظ نشر علم، این بیت وجود ندارد
    یعنی: تنها، کوشیدن سالک و راهرو بسنده نیست، نظر لطف پرورگار هم لازم است. این بیت انگار دعا باشد. در داستان­های هزارویک­شب و در همان کهن قصه ­ها، گاه، زلفِ یارِ دربند و زندانی، جانشین ریسمان و کمندی بود، تا از پنجره آویزان شود و معشوق را، از پائین به بالا بکشاند. با این پندار معنی شعر این که: سر زلف تو به من رحمت خواهد آورد، باید سر زلف تو گیرم، تو نیز از بالا جسمم را به سوی خود بالا بکشانی. تا تلاش نتیجه دهد، وگرنه به تنهائی نمی­توانم خود را به تو برسانم

    ۹- مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ، که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
    در نسخه ­های: میرعماد، بادلیان، پنجاب، نشر یساولی، نشر علم، حافظ به سعی سایه، نشر پدیده،: به جای ساقی، معشوق
    نگارش و انتشار: ا. شربیانی ۲۱/۱۲/۱۳۸۹ تهران


  2. says:

    The Divan, Hafez
    Khwāja Shams-ud-Dīn Muḥammad Ḥāfeẓ-e Shīrāzī, known by his pen name Hafez (Ḥāfeẓ 'the memorizer; the (safe) keeper'), was a Persian poet who "lauded the joys of love and wine but also targeted religious hypocrisy." His collected works are regarded as a pinnacle of Persian literature and are often found in the homes of people in the Persian speaking world, who learn his poems by heart and still use them as proverbs and sayings. His life and poems have been the subject of much analysis, commentary and interpretation, influencing post-14th century Persian writing more than any other author.
    تاریخ نخستین خوانش: یکی از روزهای سال 1971 میلادی؛ پس از آن روز نمیدانم چند بار به این دیوان نگاهی انداخته، یا غزلی را مزه مزه کرده ام، یک یک مصرعها و تک تک بیتها و یکان یکان غزلهای سی نسخه ی متفاوت از اقدم نسخ دیوان را با هم مقایسه کرده ام، و فهرستهای بلند بالایی گرد آورده ام که امیدوارم روزی زیور طبع به تن خویش بپوشد و پژوهشگران را به کار آید
    غزل 167 - حافظ خلوت نشین
    ۱-حافظِ خلوت نشین، دوش به میخانه شد، از سرِ پیمان برفت، با سرِ پیمانه شد
    ۲-شاهدِ عهدِ شباب، آمده بودش به خواب، باز به پیرانه ­سر، عاشق و دیوانه شد
    ۳-صوفی مجنون که دی، جام و قدح می­شکست، زود به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد
    ۴ - مغ بچه ­ای می­گذشت، راهزن ِ دین و دل، در پی ِ آن آشنا، از همه بیگانه شد
    ۵ - آتش ِ رخسار ِ گل، خرمن ِ بلبل بسوخت، چهره ی خندان شمع، آفت ِ پروانه شد
    ۶ - گریه ی شام و سحر، شکر، که ضایع نگشت، قطره ی باران ما، گوهر ِ یکدانه شد
    ۷ - نرگس ِ ساقی بخواند، آیت ِ افسونگری، حلقه ی اوراد ما، مجلس ِ افسانه شد
    ۸ - منزل حافظ کنون، بارگه ِ پادشاست، دل سوی دلدار رفت، جان بر جانانه شد

    نخستین واژه ی بیت نخست را گاه زاهد نوشته ­اند، آیا حافظ خویش را زاهد می­پنداشته، یا دیگران چنین پنداشته ­اند. او خویش را همیشه در بیت آخر سروده است، در هر 487 غزل، تنها در 26 غزل، در سایر ابیات، نام خویش آورده است، عجیب است که اینجا در این غزل، نخستین ِ واژه هاست. اما این برهان چاقویی برنده نیست، حافظ ِ ایرمان­گویِ معناگریز را. با سخن چند پهلو و چند لایه ­اش. انگار کنید غزل­هایش همان برلیان تراش­خورده هستند، که حضرت حافظ، برای شرح ماهیت نور، آن­ها را به رنگین ­کمان رنگ­ها، تجزیه می­کنند. هر که می­خواهد بنوشد رنگ خویش. یا اگر بیناست بیند نقش خویش. انگار دامن کبریاست، که گشوده، و بارگهی از واژه ­های سره و ناب، برگزیده، به رسالت از «قند و شکر»، «افسونگر و افسانه»، «نرگس و گیسو»، «گل و بلبل»، «شاهد و خواب»، «آشنا و بیگانه»، «پیمان و پیمانه»، «عاقل و فرزانه»، «شمع و پروانه»، «شام و سحر» و «دل و جان». باور ندارید، همه را در همین یک غزل می­توانید ببینید. برگردید و بجوئید، اگر باور ندارید. انگار گیتی ­اش دیگر است. واژه ­هایش همه مستعار، به عاریت گرفته، و خواسته از گردون گردان دیگری. اگر از دور، به چهره ی خوانش­گر بنگرید، واژه ­هایش آرام آرام، فال­گیر را به دنیای استعاره، و هزارتوی خانقاه خویش می‌کشد، و می­کشند، و باز، سر برهنه، و کلاه از دست داده، به بازار خویشتن خویش باز برمی‌گردانند. گاه تشنه کامش می­کنند، هشدار می­دهند از رهزنان اندیشه، و ناپاکان او را، و در بیت دیگر اما سیراب می­کنند، و سبز نگاهش می‌دارند، یا وارونه ی همین که نوشتم. غزل­های حافظ همیشه شگفت ­انگیز هستند، با رخسار و نقش زیبا، انگار همین طرفه ی شش تاق. دل را تا می­ربایند، می‌لرزانند. انگار کنید تاس لغزنده هستند، و خوانش­گران را می‌لغزانند، تا همچو مور، بیفتیم به دام ِ دامن ِ آنچه می­خواهند بسرایند. واژه ­ها و گستره ی معنا، دست یکی می‌کنند، تا تسخیر کنند ن کس که روبروی غزل بنشسته است. گویی عروسی کلمات است، و جشن واژگان. نقاشی‌های زبان پارسی. موسیقی شکر، که هوش از همه می­رباید، و چون نسیم می‌برد، تا جایگاه عشق، و خواستگاه عاشق. ا. شربیانی


  3. says:

    The Poems of Hafez , Hafez

    Khwāja Shams-ud-Dīn Muḥammad Ḥāfeẓ-e Shīrāzī, known by his pen name Hafez (Ḥāfeẓ 'the memorizer; the (safe) keeper'), was a Persian poet who "lauded the joys of love and wine but also targeted religious hypocrisy."

    His collected works are regarded as a pinnacle of Persian literature and are often found in the homes of people in the Persian speaking world, who learn his poems by heart and still use them as proverbs and sayings. His life and poems have been the subject of much analysis, commentary and interpretation, influencing post-14th century Persian writing more than any other author.

    XLII
    TRUE love has vanished from every heart;
    What has befallen all lovers fair?
    When did the bonds of friendship part?—
    What has befallen the friends that were?
    Ah, why are the feet of Khizr lingering?—
    The waters of life are no longer clear,
    The purple rose has turned pale with fear,
    And what has befallen the wind of Spring?

    None now sayeth: "A love was mine,
    Loyal and wise, to dispel my care."
    None remembers love's right divine;
    What has befallen all lovers fair?
    In the midst of the field, to the players' feet,
    The ball of God's favour and mercy came,
    But none has leapt forth to renew the game—
    What has befallen the horsemen fleet?

    Roses have bloomed, yet no bird rejoiced,
    No vibrating throat has rung with the tale;
    What can have silenced the hundred-voiced?
    What has befallen the nightingale?
    Heaven's music is hushed, and the planets roll
    In silence; has Zohra broken her lute?
    There is none to press out the vine's ripe fruit,
    And what has befallen the foaming bowl?

    A city where kings are but lovers crowned,
    A land from the dust of which friendship springs—
    Who has laid waste that enchanted ground?
    What has befallen the city of kings?
    Years have passed since a ruby was won
    From the mine of manhood; they labour in vain,
    The fleet-footed wind and the quickening rain,
    And what has befallen the light of the sun?

    Hafiz, the secret of God's dread task
    No man knoweth, in youth or prime
    Or in wisest age; of whom would’st thou ask:
    What has befallen the wheels of Time?

    تاریخ نخستین خوانش: سال 1971 میلادی و بارها پس از آن
    عنوان: شعرهای حافظ؛ شاعر: حافظ؛
    ا. شربیانی


  4. says:

    Hafez of Ahmad Shamloo, Hafez, Ahmad Shamloo
    Ahmad Shamlou, also known under his pen name A. Bamdad (December 12, 1925 – July 23, 2000) was an Iranian poet, writer, and journalist. Shamlou was arguably the most influential poet of modern Iran. His initial poetry was influenced by and in the tradition of Nima Youshij. In fact, Abdolali Dastgheib, Iranian literary critic, argues that Shamlou is one of the pioneers of modern Farsi poetry and has had the greatest influence, after Nima, on Iranian poets of his era. Shamlou's poetry is complex, yet his imagery, which contributes significantly to the intensity of his poems, is simple. As the base, he uses the traditional imagery familiar to his Iranian audience through the works of Persian masters like Hafiz and Omar Khayyám. For infrastructure and impact, he uses a kind of everyday imagery in which personified oxymoronic elements are spiked with an unreal combination of the abstract and the concrete thus far unprecedented in Persian poetry, which distressed some of the admirers of more traditional poetry. In 1968, Ahmad Shamloo began his study of Hafiz, the classical grand poet of the Persian language. This book is the result of that research's.
    تاریخ نخستین خوانش این نسخه: ماه فوریه سال 1971 میلادی
    نسخه ­هایی که روانشاد «احمد شاملو» برای نگارش «حافظ شیراز»، از آن­ها بهره برده ­است
    الف: نسخه ی مصحح پژوهشگر معاصر: «ابوالقاسم انجوی شیرازی (1300 هجری خورشیدی تا 1372 هجری خورشیدی)» معروف به «نجوا» که «دیوان خواجه حافظ شیرازی» ایشان، به زعم برخی حافظ شناسان، کامل‌ترین دیوان حافظ است. «انجوی» در کتاب «دیوان خواجه حافظ شیرازی»، گونه‌ ها و روایات مربوط به اشعار حافظ را گرد­آوری و ارائه کرده‌ است
    د: نسخه ی دکتر «جلالی نائینی»، هندشناس ایرانی، و دکتر «نذیر احمد» استاد ادبیات و زبان فارسی و حافظ پژوه هندی
    ف: نسخه ی «مسعود فرزاد (1280 هجری خورشیدی تا سال 1360 هجری خورشیدی)»، مسعود فرزاد، نویسنده، شاعر، هنرمند، مترجم و ادیب نام ­آور و معاصر ایران، استاد دانشگاه شیراز بودند، که پژوهش ژرفی در باره ی حضرت حافظ داشتند، که انتشارات «دانشگاه شیراز» آنرا به چاپ رسانیده است. «فرزاد» از جمله ی نخستین کسان از ایرانیان بود، که حافظ را به جهانیان معرفی کرد. مهمترین اثرش، «تصحیح دیوان حافظ» است، ایشان برای تصحیح دیوان حافظ از «نسخه مرجع 22» و « نسخه مرجع 30» سود برده ­اند
    ق: نسخه ی معروف به «قزوینی ­و دکترغنی»، که «شاملو» در جداول خود، از آن نسخه با حرف «ق» یاد نموده است. و ترتیب ابیات آن نسخه را، ماخذ مقایسه ی خویش، با دیگر نسخه ­ها قرار داده است. این نسخه همان «مرجع 15»، در فهرست سی ­و یک گانه، از اقدم نسخه ­های مرجع است
    س: نسخه ی مورد استفاده ی پژوهشگر سده دهم هـ.ق. «محمد سودی بُسنوی»، درگذشته به سال 1000 هـ.ق.، «محمد سودی» شرح معروف خویش، «شرح سودی» را براساس آن تدوین، و نگاشته است
    ن: نسخه ی دکتر «سلیم نیساری (متولد روز 21 آذر سال 1299 هجری خورشیدی، تبریز)»، استاد ادبیات فارسی، نسخه‌ پژوه، و عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی، که نخستین کتاب‌ها را، در زمینه ی آموزش زبان فارسی، به غیرفارسی‌ زبانان تألیف کرده‌، ایشان «دیوان حافظ مستند بر نسخه ­های خطی سده ی نهم هجری» خویش را، بر اساس بیش از 48 نسخه ی خطی سده ی نهم هجری قمری، تدوین نموده، و آنرا به پژوهندگان و دوستاران حافظ یادگاری داده است. ا. شربیانی


  5. says:

    Dīvān, Hafez
    Khwāja Shams-ud-Dīn Muḥammad Ḥāfeẓ-e Shīrāzī, known by his pen name Hafez (Ḥāfeẓ 'the memorizer; the (safe) keeper'), was a Persian poet. His collected works are regarded as a pinnacle of Persian literature and are often found in the homes of people in the Persian speaking world, who learn his poems by heart and still use them as proverbs and sayings. His life and poems have been the subject of much analysis, commentary and interpretation, influencing post-14th century Persian writing more than any other author.

    تاریخ نخستین خوانش: یکی از روزهای سال 1971 میلادی؛ پس از آن روز نمیدانم چند بار به این دیوان نگاهی انداخته، یا غزلی را مزه مزه کرده ام، یک یک مصرعها، و تک تک بیتها، و یکان یکان غزلهای سی نسخه ی متفاوت از اقدم نسخ دیوان را، با هم مقایسه کرده ام، و فهرستهای بلند بالایی گرد آورده ام، که امیدوارم روزی زیور طبع به تن خویش بپوشد، و پژوهشگران را به کار آید

    عنوان: غزلیات دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی - چاپ سنگی؛ شاعر: شمس الدین محمد حافظ؛ در سال 1310 هجری قمری؛ در 298 ص؛ آغاز: الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها؛ انجام: سرو ارچه به آزادی خود مینازد

    عنوان: غزلیات خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی؛ شاعر: شمس الدین محمد حافظ؛ از روی نسخه ی موجود کتابخانه شخصی سید نصر الله تقوی؛ به اهتمام: حسین کوهی کرمانی؛ به خط: ابراهیم بوذری، تهران، شرکت مطبوعات، 1318،در 396 ص؛ موضوع: شعر شاعران ایرانی - سده 8 هجری - سده 14 م

    عنوان: غزلیات خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی؛ شاعر: شمس الدین محمد حافظ؛ از روی نسخه انتخابی حکیم قاآنی، به خط: ابراهیم بوذری، تهران، ؟، سال نشر نامشخص؛ در 400 ص؛ چاپ دیگر: 1368؛

    عنوان: غزلیات خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی؛ شاعر: شمس الدین محمد حافظ؛ به کوشش: محسن رمضانی، خوشنویس: سیف الله یزدانی؛ تهران، پدیده، 1359؛ در 17 و 400 ص؛

    و ....؛

    حافظ مظهر کمال بینش است، عارفی کامل، هنرمندی بی نظیر، و انسانی ست که از مرز زمان و مکان، گامهای خویش را فراتر نهاده است. همچو ایشان کمتر کسی را به بزرگی، میتوان یافت. برای فارسی زبانان، حافظ، نامی، گرانمایه تر از مرزهای خیال است. همه جا، از تالارهای مجلس بزرگان گرفته، تا کلبه های دور افتاده ی دهقانان ایرانی، حضور دارند. با اعجازی که تنها برای ایشان خیال بتوان کرد. حافظ، لسان الغیب شناخته شده است، غزال غزلش، چیزی دارد، که همگان را راضی میکند. کمال زیبائی، بینش خارق العاده، و بزرگواری اندیشه، ایشان را در ردیف دیگر بزرگواران واژه ها قرار داده است. منطق نیرومند، تکنیک روشن و تابناک ایشان، برای شناساندن حق و حقیقت، سیمای پرفروغ، و سرشت پاک، و دریاوش ایشان را، برای همه به روشنی مینمایاند

    الا یا ایها الساقی ادر کاسا فناولها، که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها
    ***
    حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ؟؛ قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
    ا. شربیانی


  6. says:


    "Hafiz - a quarry of imagery in which poets of all ages might mine."

    - Ralph Waldo Emerson


    Shams Ud-Din Muhammad or Hafiz is said to be an almost exact contemporary of Chaucer. The pen-name ‘Hafiz’ means ‘one who can recite the Koran by heart’. Not much else is known about Hafiz. The poems from The Divan (or Collected Works) of Hafiz is in fact more or less all we know of his life, where we learn that Hafiz received his gift of poetry from a Gypsy-mystic-scholar who appears only once in a while to mortals.

    Background

    Hafiz lived in what was called the ‘times of troubles’ of the Persian civilization, just before the establishment of the Timurid Dynasty, again forcing us to draw parallels with Chaucer.

    Before entering the poetry of Hafiz, we need to understand the world that produced it. Hafiz was a Shi’ite. Shi’ism was more than just a quarrel of succession for these conquered Persians - it was the religion of the non-Arab oppressed who found in the dispossessed Ali and his sons symbols for suffering and martyrdom. It was also an outlet for the mystical and religious longings of this ancient civilization, expressed through the cracks of a much more rigorous new religion (which forbids much of the Dionysian aspects of Persian culture as well as their ecstatic connection with the mystical).

    Without keeping in mind the two major currents of religious influence in Persia at the time: Shi’ism and Sufism (font of much of the lyric poetry of the time), Hafiz cannot be fully appreciated. The suffering and pathos of early Shi’ism and the pantheism and the life-celebration of Sufism comes together in Hafiz to form an exhilarating yet humanizing mix that has given it such grandeur and such an endearing personal quality, allowing it to transcend time and still touch our hearts.

    So the Sufist deification (or re-deification) of wine and of the wine keeper as well as the Madhushala (मधुशाला) and the neo-Platonian conception of the divine as Absolute Beauty all meld together in Hafiz’s poetry to form an intoxicating yet deeply sad mix. Here again we can notice the parallels between medieval poetry of Chaucerian English and the personal lyric poetry of the Persians.

    Imagery

    Medieval Persian poetry trades in a number of stock images such as: the moon as the perfect lover’s cheeks; the rose as the lover’s face; the hyacinth the curling locks; the cypress the graceful form… Leading to dual images of the nightingale helplessly enamored of the rose; the morning breeze as the messenger of love; the scent of musk the beloved’s smell of tresses; the beloved as seller of sweetmeats and the lover-poet as an eloquent sweet-loving parrot… All leading us to the eternal image of the Lover contemplating the Absolute Beauty, of Man gazing at God.

    This stylized imagery forms the basic stock and trade of all such poets - much of the poet’s art consists in the ingenious recombination and re-application of these traditional stock-symbols.

    And Hafiz’s genius is the extraordinary degree to which they become vivid, natural and spectacularly personal in his hands.

    Such a poet as Hafiz depends on an audience which takes these stock images for granted yet which is sufficiently sophisticated to appreciate the subtleties and ingenuities - understanding the poems on several simultaneous levels of significance.

    Again we are drawn to the comparison of how the same dynamics enliven Chaucer’s poetry (with the multi-fold allegorical interpretation of scripture and other devices).

    Thus almost any poem of Hafiz can be read on at least three levels of significance (though one or the other might be foremost and highlighted):

    - As a celebration of wine and love (of sensuality);
    - in terms of Sufi theology - as experiences of the universal mystic (beloved transposed as the Divine - Sacred and profane love thus intermixing un-self-consciously!);
    - as courtly panegyrics - lauding his kingly masters as equals to the gods.

    The following are a few more pointers that are not applicable to Hafiz alone but for much of oriental poetry. I have found it important to keep such distinctions in mind to understand poetry that at first glance seems outlandishly far-away. While much of this comes from the translator’s notes, it might be useful advice for reading other beautiful works too.

    Add to all this the consideration that these were meant to be sung and not to be read and were composed mostly impromptu on the urging of an unforgiving patron and we can begin to see the true genius of the poetry.

    Structure

    Hafiz’s poetry (and in fact much of oriental poetry) seems disconnected to the modern ear - drawing criticism such as being ‘oriental pearls strung on a random sting’ - but this is because they were not influenced by the ‘beginning-middle-end’ Aristotelean conception of structuring.

    The unity in such poetry emerges from a symbolic unity of the leading imagery of each Ghazal/couplet - each linked to the others only through imagery (but not through ideas) - deliberately suppressed for effect, sometimes even forming multiple interlinkages (skipping couplets to form multiple threads) to form a delicious arabesque imagery through the poetry… it is hard to conceive of.

    In addition, the whole composition being circular rather than linear allows the couplets to eventually lead you back to where you began from (similar to much of the Persian miniature painting principles).


    As if a necklace of images has at long last been clasped - completed.



    Excerpts

    Now for a few excerpts:

    Boy, bring the cup! And circulate the wine!
    How easy at first love seemed… but now the snags begin.

    ...

    Except for this one fault I can find no fault in your beauty -
    That your face reveals no trace of truth or of love…



    Tears, tears like pearls must thread your eyelashes,
    Before you drink the wine from the eternal jeweled cup



    None shall, as Hafiz does, withdraw Thought’s veil,
    Who has not combed out language, like a bride.



    Love knows no difference between monastery and drinking-booth,
    For the light of the Friend’s face irradiates all..



    Come let us get drunk, even if it is our ruin:
    For sometimes under ruins one finds the treasure



    A laughing wine cup, a tangle of knotted hair -
    And let good resolutions, like those of hafiz be shattered!



    If you sit above my grave with music and wine
    At the fragrance of you I shall rise from that narrow place and dance!



    We are not bigots nor puritans; we need no penance:
    Preach to us only with a cup of unmixed wine.



    This worship of wine, Hafiz, is a virtuous business,
    So be resolute in performance of Righteous works!!


  7. says:

    The Divan Of Hafiz English Persian
    The Persian poet Hafez (1320-1389) is best known as a Sufi mystic who incorporated elements of Sufism into his verses. The state of God-Realisation is symbolised through union with a Beloved, and drinking the wine of spiritual love. This compact version of the Divan of Hafez is a facsimile illuminated manuscript, complete with beautiful Persian calligraphy and miniature illustrations. There are 43 ghazals, translated into English by classical scholar Gertrude Bell. It is a truly beautiful introduction not only to the works of this beloved Sufi mystic, but also to the artistry of Mahmoud Farshchian. It is like getting two books in one: poetry and art.

    "Hafiz has no peer." — Goethe

    Poetry is the greatest literary form of ancient Persia and modern Iran, and the fourteenth-century poet known as Hafiz is its preeminent master. Little is known about the poet's life, and there are more legends than facts relating to the particulars of his existence. This mythic quality is entirely appropriate for the man known as "The Interpreter of Mysteries" and "The Tongue of the Hidden," whose verse is regarded as oracular by those seeking guidance and attempting to realize wishes.
    A mere fraction of what is presumed to have been an extensive body of work survives. This collection is derived from Hafiz's Divan (collected poems), a classic of Sufism. The short poems, called ghazals, are sonnet-like arrangements of varied numbers of couplets. In the tradition of Persian poetry and Sufi philosophy, each poem corresponds to two interpretations, sensual and mystic. This outstanding translation of Hafiz's poetry was created by historian and Arabic scholar Gertrude Bell, who observed, "These are the utterances of a great poet, the imaginative interpreter of the heart of man; they are not of one age, or of another, but for all time."
    Includes Bell's translation of Hafez, along with the original Persian (Farsi). Also included are Bell's extensive introduction on the life and poetry of Hafez and a preface by E. Denison Ross.


  8. says:

    Divan of Hafez Persian-English, Hāfez, حافظ
    Khwāja Shams-ud-Dīn Muḥammad Ḥāfeẓ-e Shīrāzī, known by his pen name Hafez (Ḥāfeẓ 'the memorizer; the (safe) keeper'), was a Persian poet. His collected works are regarded as a pinnacle of Persian literature and are often found in the homes of people in the Persian speaking world, who learn his poems by heart and still use them as proverbs and sayings. His life and poems have been the subject of much analysis, commentary and interpretation, influencing post-14th century Persian writing more than any other author.
    ...
    Roses have bloomed, yet no bird rejoiced,
    No vibrating throat has rung with the tale;
    What can have silenced the hundred-voiced?
    What has befallen the nightingale?
    Heaven's music is hushed, and the planets roll
    In silence; has Zohra broken her lute?
    There is none to press out the vine's ripe fruit,
    And what has befallen the foaming bowl?
    ...
    تاریخ نخستین: 1971 میلادی؛ خوانش این نسخه: سال 2007 میلادی و بارها پس از آن
    ا. شربیانی


  9. says:

    One of those books that, after you finish, you keep close by so that you can, at certain moments, reach out and read one of the poems. Because there are moments when, if you are attentive and still enough to listen, you will feel a need for some kind of contact with beauty, a yearning of sorts for something very much like love, that you maybe lost or still hope for. The wonder of Hafez poetry is that it answers this universal longing even as it awakens it. There are poems where the love is clearly directed to God and others where the love is very human, for the fragile tulip, for another human being, for the real friend or the real lover or the lost child. But there are many poems where you just don't know. When I first read Hafez many, many years ago in my youth, I could see in Hafez' poems this distinction between divine and human love more clearly. Now the lines are blurred. It's all one. Or as Hafez says: "Where shall I go, when from thy presence Thou art everywhere?" The lines and distinctions between this is of God and this is not are blurred. Hafez blurs them for you, confuses the mental constructs and distinctions and returns you to the truth of the emotion. Who who has lived a while has not felt the truth of this: "For all eternity the perfume of love comes not to him who has not swept with his cheek the dust from the tavern threshold." Every time I read Hafez I understand a little more about the role of poetry, the function of all art, of literature, of the poet. We need to make time in our lives to feel what these poems make us feel and there needs to be people who can do this. It is a terrible loss if this doesn't happen.


  10. says:

    Hafiz, the secret of God's dread task
    No man knoweth, in youth or prime
    Or in wisest age; of whom would’st thou ask:
    What has befallen the wheels of Time?


    My review of The Nightingales are Drunk, one of the few good things to come out of the Penguin Little Black Classics: https://www.goodreads.com/review/show...

    When I read that collection, I immediately knew I needed to read more of his collection, preferably by a different translator that could provide a more beautiful writing, and Gertrude Bell's collection provided that. To me, a poem must be able to stand, not only on its written form, but also incites people to recite. This collection made me want to stand and spew his poetry to anyone near me. I didn't do it, but I wanted to.

    ARISE, oh Cup-bearer, rise! and bring
    To lips that are thirsting the bowl they praise,
    For it seemed that love was an easy thing,
    But my feet have fallen on difficult ways.
    I have prayed the wind o'er my heart to fling
    The fragrance of musk in her hair that sleeps
    In the night of her hair-yet no fragrance stays
    The tears of my heart's blood my sad heart weeps.


    This man really does have two extremes, one is of his devoutness and Sufism, and the other is just sex and wine, a lot of sex and wine. I loved it.

    Hafiz, thy praise alone my comrades sing;
    Hasten to us, thou that art sorrowing!
    A robe of honour and a harnessed steed
    I send to thee."


    It is said almost every Iranian household has his collection, and that people memorize his verses and recite them as proverbs, and after reading this, I see why.

    THE rose is not fair without the beloved's face,
    Nor merry the Spring without the sweet laughter of wine;
    The path through the fields, and winds from a flower strewn place,
    Without her bright check, which glows like a tulip fine,
    Nor winds softly blowing, fields deep in corn, are fair.

    And lips like to sugar, grace like a flower that sways,
    Are nought without kisses many and dalliance sweet;
    If thousands of voices sang not the rose's praise,
    The joy of the cypress her opening bud to greet,
    Nor dancing of boughs nor blossoming rose were fair.

    Though limned by most skilful fingers, no pictures please
    Unless the beloved's image is drawn therein;
    The garden and flowers, and hair flowing loose on the breeze,
    Unless to my Lady's side I may strive and win,
    Nor garden, nor flowers, nor loose flying curls are fair.

    Hast seen at a marriage-feast, when the mirth runs high,
    The revellers scatter gold with a careless hand?
    The gold of thy heart, oh Hafiz, despised doth lie,
    Not worthy thy love to be cast by a drunken band
    At the feet of her who is fairer than all that's fair.


Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *